دکتر عبدالله شالی / شایسته‌سالاری بدون داده، چگونه به بازتولید نابرابری منجر می‌شود؟

دکتر عبدالله شالی
دکتر عبدالله شالی در مطلب «رویکرد مبتنی بر داده برای پیشبرد شایسته‌سالاری» به این پرسش می‌پردازد که چگونه سازمان‌ها می‌توانند با تکیه بر داده، سوگیری را در تصمیم‌های مربوط به استخدام، ارتقا و پاداش شناسایی و کاهش دهند و شایسته‌سالاری واقعی را جایگزین ادعای آن کنند.

این مقاله با نقد اتکای صرف سازمان‌ها به «بهترین رویه‌ها» و راهکارهای عمومی برای ایجاد محیط کاری عادلانه آغاز می‌شود و نشان می‌دهد که حتی فرایندهایی که در ظاهر بر شایستگی استوارند، می‌توانند تحت تأثیر سوگیری، نابرابری و برداشت‌های متفاوت از مفهوم «شایستگی» قرار گیرند. به بیان دیگر، داشتن یک نظام رسمی برای استخدام، ارزیابی عملکرد و ارتقا لزوماً به معنای عادلانه بودن نتایج آن نیست؛ زیرا خودِ فرایندهای تصمیم‌گیری ممکن است به شکلی طراحی شده باشند که فرصت‌های برابر را برای همه فراهم نکنند.

یکی از محورهای مهم مقاله، توضیح «پارادوکس شایسته‌سالاری» است. بر اساس این دیدگاه، وقتی سازمان‌ها بیش از حد به این باور متکی می‌شوند که نظام آن‌ها ذاتاً شایسته‌سالار است، ممکن است کمتر به دنبال کشف سوگیری‌های پنهان در تصمیم‌های خود بروند. از سوی دیگر، هیچ تعریف واحد و جهان‌شمولی از شایستگی وجود ندارد و مدیران مختلف ممکن است در ارزیابی استعداد، تجربه، مهارت یا پتانسیل افراد معیارهای متفاوتی داشته باشند. این تفاوت‌ها می‌تواند باعث شود حتی سازمان‌هایی که هدفشان انتخاب «بهترین افراد» است، ناخواسته فرصت‌های نابرابری ایجاد کنند.

در برابر این رویکرد، مقاله «تحلیل استعداد مبتنی بر داده» را پیشنهاد می‌کند؛ رویکردی که در آن تصمیم‌های منابع انسانی نه بر اساس فرضیات و الگوهای کلی، بلکه با گردآوری، کدگذاری و تحلیل مستمر داده‌های واقعی سازمان بررسی می‌شوند. هدف آن است که مشخص شود چه کسانی در فرایند استخدام وارد مراحل بعدی می‌شوند، چه افرادی ارتقا می‌گیرند، چه کسانی پاداش دریافت می‌کنند و آیا تفاوت‌های مشاهده‌شده واقعاً ناشی از عملکرد و شایستگی هستند یا متغیرهای دیگری در آن نقش دارند.

مقاله برای تحقق این هدف، یک فرایند پنج‌مرحله‌ای را تشریح می‌کند. نقطه آغاز، تعریف دقیق و واقع‌بینانه معیارهای شغلی و شایستگی‌هاست تا سازمان بداند دقیقاً چه مهارت‌ها و قابلیت‌هایی برای هر موقعیت اهمیت دارند و آیا معیارهای انتخاب‌شده، خود به مانعی برای ورود گروهی از افراد تبدیل نشده‌اند. در همین چارچوب، نویسنده به بازنگری الزاماتی مانند مدرک دانشگاهی یا سابقه کاری مشخص اشاره می‌کند؛ الزاماتی که در برخی مشاغل ممکن است ضرورت واقعی نداشته باشند و فقط دامنه استعدادهای قابل‌دسترسی سازمان را محدود کنند.

مرحله دوم، ایجاد یک نظام منظم برای گردآوری داده‌های مرتبط با افراد و نتایج تصمیم‌های منابع انسانی است. داده‌هایی مانند مشخصات متقاضیان، سوابق حرفه‌ای، مهارت‌ها، نتایج غربالگری و مصاحبه، حقوق، ارتقا، انتقال، پاداش و خروج از سازمان باید در طول زمان ثبت شوند. مقاله تأکید می‌کند که بدون چنین داده‌هایی، سازمان عملاً نمی‌تواند تشخیص دهد نابرابری دقیقاً در کدام نقطه از چرخه مدیریت استعداد شکل می‌گیرد.

در مرحله سوم، تمرکز از «نتیجه» به «فرایند» منتقل می‌شود. یعنی سازمان فقط نباید ببیند چه کسی استخدام یا ارتقا یافته، بلکه باید بررسی کند چرا یک فرد به مصاحبه راه یافته، چرا فرد دیگری حذف شده، چه معیارهایی در تصمیم‌گیری مؤثر بوده و آیا این معیارها واقعاً با عملکرد شغلی ارتباط دارند یا نه. استفاده از تحلیل‌های آماری و مدل‌های چندمتغیره در این مرحله می‌تواند به سازمان کمک کند اثر عواملی مانند مهارت، تجربه، تحصیلات و نوع شغل را کنترل کند تا مشخص شود آیا تفاوت‌های جمعیت‌شناختی همچنان در نتایج باقی می‌مانند یا خیر.

نمونه مطرح‌شده درباره شکاف دستمزد جنسیتی نیز همین اهمیت تحلیل دقیق را نشان می‌دهد. مقاله میان شکاف دستمزد «کنترل‌نشده» و «کنترل‌شده» تفاوت می‌گذارد و تأکید می‌کند که برای تشخیص دقیق نابرابری، نمی‌توان صرفاً به مقایسه میانگین حقوق اکتفا کرد؛ بلکه باید عواملی مانند نوع شغل، سطح مسئولیت، تحصیلات، مهارت‌ها و تجربه نیز در تحلیل لحاظ شوند. از این طریق، سازمان می‌تواند به جای واکنش به یک عدد کلی، ریشه واقعی تفاوت‌ها را پیدا کند.

مرحله چهارم، تبدیل یافته‌های داده‌ای به مداخلات مشخص و هدفمند است. مقاله نمونه‌ای از یک سازمان بزرگ را مطرح می‌کند که با تحلیل ده‌ساله تصمیم‌های مربوط به ارتقا و افزایش حقوق متوجه تفاوت جنسیتی در پاداش‌های مبتنی بر عملکرد شد. بررسی دقیق‌تر نشان داد بخشی از این تفاوت نه در ارزیابی عملکرد، بلکه در نحوه درخواست پاداش توسط کارکنان ریشه داشت. سازمان با حذف نیاز به درخواست فردی و خودکار کردن پرداخت پاداش پس از تحقق معیارهای عملکرد، توانست این نابرابری را برطرف کند. این مثال نشان می‌دهد که گاهی برای اصلاح یک نابرابری، نه تغییرات گسترده و پرهزینه، بلکه شناسایی دقیق نقطه ایجاد مشکل و یک مداخله کوچک اما هدفمند کافی است.

در گام پنجم، مقاله بر پایش مستمر تأکید می‌کند؛ زیرا هیچ نظام مدیریت استعدادی برای همیشه ثابت و بی‌خطا باقی نمی‌ماند. تغییر فناوری‌ها، بازار کار، ساختار سازمان و نیازهای مهارتی می‌تواند باعث شود معیارها و فرایندهایی که در گذشته مناسب بوده‌اند، به‌تدریج کارایی خود را از دست بدهند یا حتی به منبع سوگیری جدید تبدیل شوند. بنابراین، سازمان باید به‌طور مداوم داده‌های خود را بررسی کند، فرایندها را بازبینی کند، مداخلات را ارزیابی کند و در صورت نیاز دوباره به تعریف شایستگی‌ها و معیارهای تصمیم‌گیری بازگردد.

در کنار همه این موارد، مقاله بر یک اصل مهم تأکید دارد: شایسته‌سالاری به معنای یکسان بودن نتایج برای همه نیست، بلکه به معنای برابر بودن فرصت دسترسی به موقعیت‌ها و منصفانه بودن سازوکار تصمیم‌گیری است. تفاوت در ارتقا یا پاداش زمانی می‌تواند مشروع و قابل‌دفاع باشد که واقعاً بر تفاوت‌های مرتبط با عملکرد و شغل استوار باشد، نه ویژگی‌های شخصی یا جمعیت‌شناختی افراد.

در نهایت، پیام اصلی این مطلب آن است که شایسته‌سالاری را نمی‌توان صرفاً با شعار، تدوین سیاست یا برگزاری دوره‌های آموزشی ایجاد کرد. سازمان‌ها برای ساختن نظامی واقعاً عادلانه باید بدانند چه چیزی اندازه‌گیری می‌شود، چگونه تصمیم‌ها گرفته می‌شوند، چه نتایجی به دست می‌آید و سوگیری دقیقاً در کدام مرحله وارد فرایند می‌شود. رویکرد داده‌محور به مدیریت استعداد، از همین مسیر می‌تواند شایسته‌سالاری را از یک ادعای سازمانی به فرایندی قابل‌سنجش، قابل‌اصلاح و قابل‌پاسخ‌گویی تبدیل کند.

این مطلب یکی از مقالات ویژه‌نامه «مدیریت» شهریورماه ۱۴۰۵ است که به موضوع شایسته‌سالاری، مدیریت استعداد، عدالت سازمانی و نقش داده در بهبود تصمیم‌های منابع انسانی می‌پردازد.

📖 برای مطالعه کامل این مطلب و دیگر مطالب ویژه‌نامه «مدیریت»، فایل PDF این شماره را از لینک زیر دریافت کنید:

🔗ویژه نامه مدیریت

ویژه نامه مدیریت
.